بعد مدت ها یعنی حدودا بعد سال دوم دبیرستانم یعنی از 16 سالگیم به بعد این اولین دوره است که میتونم تو ارامش درس بخونم اونم توی سالن مطالعه خوابگاهمه اونم توی دوره فوق لیسانس!یعنی من تو تمام این مدت توی شلوغی و الودگی صوتی خلاصه به نحوی اذیت درس خوندم... الان بیشتر از هر دوره دیگه ای تنهایی رو حس میکنم به معنی واقعی کلمه خودمم و مشکلاتمو لحظاتم ! هم خیلی جالبه هم سخته هم دردناکه همم عجیبه ولی درمانی نیست براش اکثر بچه های اینجا همینطورین ... بچه هایی که هر لحظه دلشون بخواد نمیتونن برگردن خونه درسای سنگین دارن و باید خستگی ناپذیر درس بخونن بعضیاشون مدام میرن گردشو بی خیال درس میشن بعضیا دوست پسر پیدا میکننو با اون بیشتر اوقاتشونو میگذرونن و بعضیام مدام پشت تلفن با خانواده بعضیام البته عده کمی خودشونو با درس درس درس مشغول نگه میدارن من اخریو انتخاب کردم چون از همین الانم باز شروع کردم به خواستن چیزای بزرگ به عبارتی گنده تر از دهنم!!!!چاره بهتر کدومه؟ حسم دلتنگی به خونه نیست فقط شاید دلم یه دوست یا یه صحبت صمیمی میخواد با کی ؟ نمیدونم!حالم یه طوریه که میگن دقیقا حال الان منه... دلم درد و دل و غرغر کردن و بعدم خوردن غذاهای خوش مزه و دیدن فیلم یا سریال خوب یا خوندن یه کتاب عالی میخواد ولی فغلا عجیب درگیر درسم درسی که از قضا دوسش دارم ولی یه مدته پیوسته به جز اون کار دیگه ای ندارم... عجیبه این؟ پس بقیه ادمایی که مدام با کار مورد علاقشون درگیرن وسطا حس بیحالی نمیکنن؟ یعنی اونا کسیو دارن که با دو کلمه حررف زدن باهاش دوباره شارژ شن؟ یا شایدم کاری که دوباره انگیزه و عشقشونو به اون کار یاداوری کنه؟ شاید هست...این اون لحظه است که دلم میخواد یکی کلی ازم تعریف کنه و کلی منو بخندونه و کلی بهم
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: کسری رستمیان
تاريخ: يکشنبه
27 آذر
1401 ساعت: 19:10